شنبه 24 فروردین1387
ما 3 تا

سلام. این رها ست که مینویسه شاید برای هیچ کس
این خونه چقدر متروکه شده هنوز یادم نرفته روزی رو که پیمان بستیم برای یک دوستی همیشگی که البته هنوز هم دوستیم دوست دوست شاید دوست تر از دیروز...
چقدر زمان زود میگذره مثل باد مثل گردباد و مارو در خودش فرو میبره، تا به خودمون میایم میبینیم که جا موندیم از هر چی امروزه...
دور ِ دور ِ دور دورتر از کوچه پشتی دورتر از کوچه باغی که خانه ی دوستی را ساختیم دورتر از درخت سرو درخت بیدمجنون، همانجا که زیرش فرشی از جنس باهم بودن را پهن نمودیم و کوزه ای آب را برای رفع تشنگی در دل خاک دفن کردیم... و بازهم دورتر دورتر از هر چه هست و نیست این منم که ایستاده ام تک و تنها و به همه ی دیروزهای رفته چشم دوخته ام و به همه ی لبخندها و شادی ها با بغضی حجیم لبخند میزنم و شاد میشوم و فریادم را در گلو خفه میکنم تا صدایی نشکند گوی بلورین خاطره ها را...
چه روزایی بود ولی چقدر زود گذشت، اونروزا گذشته و ماها یکسال بزرگتر شدیم یکسال لجبازتر یکسال تنهاتر یکسال غمگین تر و مدتی بی هم بودن...
طاهاجونم زبونتو گاز نگیر باشه؟ آخه دردت میگیره دلم میگیره ها، ترنم جونم توهم کمتر جوش بزن کوف... بخور! خودم برات کلوچه میخرم!
فداتون بشم
حرف برای گفتن زیاده اما فرصت ها گریزان...
یعنی چی یعنی بازم ما3تا؟؟!
از اول هم من و تو ما نبودیم
من و تو مال یه دنیا نبودیم
از اول هم تو اون سردرگمیم
میگفتیم با همیم اما نبودیم
تمومش کن بیا از هم جدا شیم
بیا اینقدر تکراری نباشیم
تمومش کن تا همین جا توی لحظه
از این تنهایی باهم رها شیم
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 15:28 توسط : رها
سه شنبه 15 خرداد1386
نوشته های یک مداد شکسته...
یک چای تلخ و داغ که زبانم را می سوزاند، تند تند فوت میکنم تا سرد شود...
آخر قطار هر لحظه ممکن است راه بیوفتد...
همیشه که تاخیر داشته اینبار مثل اینکه عجله دارد !
باید بیخیال چای تلخ شد...!
ایستگاه راه آهن...،
قطار رفته است...!
و من مانده ام و یک ایستگاه خلوت، یک ایستگاه سوت و کور ...
بی هدف روی نیمکت آبی مینشینم و سرم را میان دستانم میفشارم...
قطار بعدی سوت میکشد و ترمز میزند...
مسافران، و یک نفس عمیق...
اینجا کسی با من کار ندارد بهتر است برگردم و چای تلخ سرد شده ام را بنوشم...
شاید هنوزهم روی میز جا مانده باشد...!
ر.ه.ا
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:17 توسط : رها
شنبه 29 اردیبهشت1386
اگه این فقط یه خوابه...

اگر این فقط یه خوابه تا ابد بزار بخوابم
بذار آفتاب شم و تو خواب از تو چشم تو بتابم
بذار اون پرنده باشم که با تن زخمی اسیره
عاشق مرگه که شاید توی دست تو بمیره
خوابم یا بیدارم ای اومده از خواب
آغوشمو واکن قلب منو دریاب
برای خواب من ای بهترین تعبیر
با من مدارا کن ای عشق دامنگیر
خوابم یا بیدار لمس تنت خواب نیست
این روشنی از توست بگو از آفتاب نیست
بگو که بیدارم بگو که رویا نیست
بگو که بعد این جدایی با ما نیست
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 23:59 توسط : رها
شنبه 29 اردیبهشت1386
بده دستاتو به من...

بده دستاتو به من تا باورم شه پیشمی
میدونم خوب میدونی تو تارو پود و ریشمی
تو که از دنیا گذشتی واسه یک خنده ی من
چرا من نگذرم از یه پوست و خون به اسم تن
تو خیالمم نبود دوباره عاشقی کنم
ممنونم اجازه دادی با تو زندگی کنم
نمیدونم چی بگم که باورت شه جونمی
توی این کابوس درد رویای مهربونمی
میدونی با تو، پرم از شعر و ستاره
میدونی بی تو، لحظه حرمتی نداره
میدونی در تو، این خدا بوده که تونسته گل عشق رو بکاره
وقتی حتی پیشمی دلم برات تنگ میشه باز
تو عشقتو تو لحظه ها حادثه ساز و قصه ساز
به جون خودت که بی تو از نفس هم سیر میشم
نمیدونم چی میشه بدجوری گوشه گیر میشم
ممنونم که بچه بازیهامو طاقت میکنی
هر چه قدر بد میشم اما تو نجابت میکنی
هر کجای دنیا باشم با منی و در منی
نگران حال و روزم بیشتر از خود منی
میدونی با تو، پرم از شعر و ستاره
میدونی بی تو، لحظه حرمتی نداره
میدونی در تو، این خدا بوده که تونسته گل عشق رو بکاره
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 23:56 توسط : رها
دوشنبه 24 اردیبهشت1386
زندگی...
اگر روزی از من بپرسند
که: دیگر قصدت از زندگی چیست؟
به او می گویم که: چون می ترسم از مرگ
مرار راهی به غیر از زندگی نیست!

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 1:1 توسط : رها
یکشنبه 19 فروردین1386
سلام اینبار هم مثل همیشه من میگم
دیگر زنده ماندن برای چه ؟! مگر اینجا چه نهفته دارد که اینچنین ما را اسیر و گرفتار خود نموده؟!
هر روز بی وفا تر از دیروز ، تا به کی در آغوش لحظه ها ماندن و آواز شادی خواندن؟ ...
چرا پشت صدای این راوی را نیمبینی که چنین محزون است، چنین غمگین است...
خدایا یاری ام ده..............
دیرگاهیست که غم در میزند و سکوت خانه را پاشیده است! و مدتهای مدیدی ست که گوشه ی اتاق زانو به بقل گرفته و خیال رفتن در سر ندارد، کاش همان زمان که در را میزد میدانستم که مسافر نیست! او همخانه ی من است! او آمده تا بماند و مونس من شود...!
خدایا کاش پرنده ای بودم بر فراز آبی آسمان که شکارچی، جان از بالهایم میستاند،
کاش موری بودم زیر مشت مشت خاک،
کاش رود بودم و میرفتم،
دشت بودم و میخشکیدم،
برگ بودم و در پاییز از درخت به آغوش زمین می آرامیدم...
کاش....
اما افسوس که نیستم هیچکدامشان نیستم
من همان کودک دیروزم که اینگونه فراموشم شده کودکی...!
به صلابه میکشندم و میگویند بمان!
می مانم اما چگونه...؟!
چگونه ماندن را یادم دهید!!!
من خود چگونه رفتن را خوب آموختم....!!!

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 1:19 توسط : رها
شنبه 11 فروردین1386
بهار...
سلام
سال نو مبارک
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 17:32 توسط : رها
شنبه 12 اسفند1385
ما 3 تا

نه از خاکــم نه از بــادم نه در بنــدم نه آزادم
نه آن لیلا ترین مجنون نه شیرینم نه فرهادم
فقط مثل تو غمــــگینم فقط مثل تو دلتنـــــگم
اگر آبی تر از آبـــــــــم اگر همزاد مهتابـــــــم
بدون تو چه بی رنگم بدون تو چه بی تابــــم
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:49 توسط : رها
سه شنبه 1 اسفند1385
همسفر...
طاها: سلام خوبين ممنون كه مياين و به ما سر مي زنين نمي خواستم الان آپ كنم ولي نمي دونم چي شد كه يه حسي منو كشوند سمت سيستم الان حالم خوب نيست و خيلي دلم گرفته و مطمئنم كه رها هم مثل منه الان داره به همون چيزي فكر مي كنه كه من فكر مي كنم امشب يعني 1 اسفند ولادت امام محمد باقر(ع) ترنمومون داره ازدواج مي كنه خيلي دلم گرفته نه اينكه ناراحت باشم كه خواهرم داره ازدواج مي كنه ها نه واسه خاطر اين كه احساس مي كنم دارم از دستش مي دم و ديگه اين ترنم ، ترنم اول نيست خيلي سخته حتي يه لحظه هم نمي شه تصور كرد كه ترنم بخواد از ما جدا بشه هر چند من و رها ازش قول گرفتيم . ترنم قول داد كه هيچ وقت ما رو فراموش نمي كنه و تنهامون نمي زاره الان حتما ترنمو عقد كردن و خيلي خوشحاله اميدوارم كه هميشه شاد باشه و بخنده و اميدوارم يه كوچولو اون گوشه ي قلبش به فكر من و رها هم باشه و هميشه اينو بدونه كه 2تا خواهر هميشه منتظر و نگرانش هستن در ضمن من اينو به ترنم هم گفتم كه بايد به شوهرت بگي كه ما 2تا پشته قبالتيم و هيچ جوري از دسته ما خلاص نمي شي شايد باورتون نشه ولي من واقعا دوسشون دارم و هميشه واسشو دعا مي كنم الان مطمئنم كه رها هم بيداره يا پشته سيستمه يا كتاب مي خونه يا دراز كشيده داره فكر مي كنه يا شايدم داره زبان مي نويسه.
رها: از منم سلام، برای تری جون و عزیزش آرزوی بهترین ها رو دارم، چیزی نمیگم، چی بگم از این دلم که گرفته
دلم گرفته است و به ایوان می روم
و انگشتانم را بر پوسته کشیده شب میکشم
سکوت تنها چیزی است که میتوانم، از درون گرفته ام برایتان بازگو کنم.
دوستون دارم.

(از طرف طاها و رهااا)
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 22:0 توسط : رها
سه شنبه 24 بهمن1385
هر کی می خواد اونجاش بسوزه اینو بخونه...

سلامممممممممممممممممممممم من ترنم جونم
بعد از عمری اومدم منم تو این وبلاگ بنویسم آخه همش این دو تا خیکی می نویسن به من نمیدن بنویسم وای نمی دونی الان انقد خوشحالم که دارم می نویسم دوست دارم دوست دارم .... اصلا به تو چه نمی خوام بگم من کیو دوست دارم تنهایی خیلی درده اگه نیایی تو خوابم تنهایی خیلی سرده اگه پیشم نباشی(بنیامین) جدی نگیر به قول این خیکی (طاها) یه آن جو گر فته منو خوب دیگه چی کار می کنید هااااااااااااااااااااااااا من خوبم تو خوبی می دونی الان این دو تا هم کنار من نشستن اصلا به من محل نمی زارن مگه من آدم نیستمممممممممممممم هااااااااااااا هیچکی منو آدم حساب نمی کنن میگن منو دوست دارن ولی می دونم دروغ می گن اگه من دوست داشتن به من محل می زاشتن می دونی اگه یه چیزی بگم بهم نخندی باشه ولی اصلا حوصله ندارم که برات بنویسم می دونی راستشو بگم اگه بنویسم این خیکی جونم(طاها) همه کلوچمو می خوره بعد برام هیچی نمی زاره بعد من باید بشینم جوش بخورم کوفت بخورم که این دختره کلوچمو خورده خوب براش پول دادم این دختره(رها) می گه چرت و پرت ننویس کسی نمی یاد بخونه ، جان من هم جان من همتون بیاین بخونید و نظرم بدین تا همونجاش بسوزه همونجاش ... خوب راستی کپل خودم(آقای مثلا تهنا ولی هم غلطو کردی اصلا تهنا نیستی پس من بوقممم آره کپلی خاله) تو هم بیا برام نظر بده جون من زیاد نظر بده تا اونجای این جفتشون بسوزه من یه نمه بخندم باشه کپل من دستت درد بکنه باشه یادت نره خوب دیگه نمی نویسم اگه زیادی بنویسم خفم می کنن بعد دیگه ترنم جون ندارین ها خوب دیگه می خوا برم می دونی اینو می گم ناراحت نشین ولی برین گم شید( جدی نگیری) به قول این دختره(رها) من اینارو از ته اعماقم نمی گم نه تو بگو پس از کجام می گم .... این دختره دیگه(طاها) می گه این آخرش یه نمه احساسات در کنم ولی حالا که این گفته اصلا نمی گم دوست دارم فحشت بدم ولی اینجا جاش نیست بد آموزی داره آخه من رو تربیت بچه ها خیلی تاکید دارم ولی باز این دختره (طاها) می گه بگم که بباشکی خیلی دوستون دارم باشه بازم به خاطر این خیکی جونم می گم دوستون دارم ....
قربونتون... قربوستون... قورلپتون... قور لبتون... قور اونجاتون.... بقیشم نمی گم تا اونجاتون بسوزه ولی عجب بسوز بسوزیه هر کسی اینارو بخونه باید ببخشید دیگه ولی باید اونجاش بسوزه دوستون ندارم بر می گردممم.( این دختره گفت نقطه بزار وگرنه من نمی زاشتم برای اینکه اونجاش بسوزه لطفا هر کس می یاد تو این وبلاگ با خودش یه سطل آبم بیاره وگرنه بد جوری اونجاش می سوزه).
...........................................................................
سیاه ماهی کوچک!
یازده هزار و نهصد و نود و نه ماهی کوچولو، شب بخیر گفتند و رفتند و خوابیدند.
اما ماهی سرخ کوچولویی هر چه کرد، خوابش نبرد و شب تا صبح همه اش به فکر دریا بود.
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 10:39 توسط : ترنم
پنجشنبه 19 بهمن1385
ما بی هم نمیتونیم
ما 3 تا
سلام من طاها هستم اين بار نوبت من بود كه بيام و بنويسم ولي شايد باورتون نشه تنها چيزي كه واسم خيلي سخته نوشتنه. ولي بايد بنويسم چون بچه ها ازم خواستن نمي دنم چي بگم ولي مي خوام از چيزايي بگم كه خيلي شيرين بودن. اول اينو بگم كه ما 3تا دوست هستيم بهتر نگم دوست ،3تا خواهر كه خيلي همو دوست داريم و حاضريم به خاطر همديگه هر كاري بكنيم يه نمونش به عينه واسه خودم بود . ما 3تا دنبال كار هستيم كاري كه 3تامون باشيم باهم، يه روز من تو يه روزنامه خوندم كه يه شركت استخدامي داره و به ترنم و رها خبر دادم خيلي خوشحال شدن و بيشترش به خاطر اين بود كه هر 3مون مي تونستيم با هم شركت كنيم ولي ولي بدبختانه واسه من يه مشكلي پيش اومد كه نمي تونستم شركت كنم وقتي رها و ترنم موضوع رو فهميدن اونا هم گفتن ما هم شركت نمي كنيم غصه نخور وقتي بچه ها اين حرفو بهم زدن خيلي شرمنده شدم كه اين كارو فقط واسه خاطر من دارن مي كنن با اينكه مي دونستم خيلي دوست داشتن كه شركت كنن ولي من ازشون خواهش كردم كه اين كارو نكنن و اين موقعيتو از دست ندن ولي باز اونا دوباره با خوشحالی گفتن بي خيال استخداميه بعدي. اگه شما جايه من بوديد چي كار مي كردين هااااا چون من ديگه جلوشون كم آورده بودم ديگه نمي دونستم چي بگم جز اينكه ازشون تشكر كنم (و همين جا بازم ازشون تشكر مي كنم) اونا حتي ديگه بعد از اون قضيه ديگه هيچي نگفتن بازم اين بشتر باعث شرمندگيه من مي شد حالا ديگه نوبت من بود كه كارشونو جبران كنم . بازم ما با هم دانشگاه علمي-كاربردي شركت كرديم و مثل امروز بايد مي رفتيم و كارتامونو مي گرفتيم اما اين بارواسه رها مشكل پيش اومد كه نمي تونست بياد حالا موقعيتش پيش اومده بود كه من كاره ترنم و رها رو جبران كنم و من و ترنم هم تصميم گرفتيم كه شركت نكنيم بيچاره ترنم اين بارم واسه خاطر ما نرفت(در ضمن من و رها بايد يه جوري كار ترنمو جبران كنيم ) اينجوري شد كه دانشگاه علمي-كاربردي هم نرفتيم. ولي من و ترنم ناراحت نيستيم مخصوصا من چون رها يه بار به خاطر من اين كارو كرده بود حالا نوبت من بود(و ترنم قرباني) خوب ديگه زيادي نوشتم هنوز خوبه نمي خواستم چيزي بنويسم اميدوارم كه هميشه هميشه... با هم باشيم.
اين جمله اي رو كه مي خوام بگم بارها و بارها به شما گفتم (رها و ترنم) اما حالا دوست دارم تويه اين وبلاگم بگم تا همه بدونن. "رها جونم و ترنم جونم خيلی دوستون دارم" حاضر نيستم به هيچ قيمتي از دستتون بدم.
قربوستون

دلتنگ
كاش می توانستم بگويم چقدر دلتنگ لحظاتی هستم كه ساده از آن گذشتم!
زندگی در حالی سپری می شود كه نمی دانم آيا فردايی هست يا نه؟
و من به اين اميد زنده ام كه يك روز به او برسم و سرود زندگی را زمزمه كنم.
عدل
اين اولين جمعه ای نيست كه دلتنگ تو دست به سوی آسمان می برم و از معبود می خواهم كه بيايی. تو بيايی تا ديگر هيچ اميدی نا اميد نشود و همه جا از عدل پر شود.
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 13:53 توسط : طاها
یکشنبه 15 بهمن1385
سلام خوبید
همینطور که ما سه تا میدونیم این بلاگ واسه این ساخته شده که پیوند دوستیمون محکم تر بشه و بتونیم حرفایی که نیتونیم به زبون بیاریم اینجا بنویسیم.
امروز طاها ناراحن بود، منو ترنم جونم واسه عزیز دلمون مینویسیم.
رها: طاهای من امروز خوب تنوع ایجاد کردی هااااااااا بابا گفتن تنوع یه ریزه نه تا لنگ بعد از ظهر هنو معلوم نیست تا کجا بکشه ، من امروز اینقدر حرف زم خداییش تا به حال پیش اومده بود اینجوری پر حرفی کنم اما واسه تو نه چرا ناراحنی از ما دوتا دلگیر شدی هاااااااا ؟ خوب بگو دیگه تو شکمت نگه ندار دل درد میشی بعد من نیستم تا واست جوشونده دم کنم بخوری حالت خوب شه هاااااااااا ترنم: زبونتو گاز نگیر، ناراحن...! رها: طاها جونم بگو واسه چی ناراحن شدی، اینقدرم نگو ناراحت نشدم، شدی وقتی من میگم شدی یعنی شدی، ا ا ا ا رو حرف من حرف میزنی، بیخود ، قیافه اش از شونصد متری هوار میزنه باز داره میگه... ترنم: راست میگه خوب بگو حداقل ما چیکار کردیم؟ اگه نگی دیگه باهات حرف نمیزنم ها، حالا ببین کی که دارم بهت میگم، گفتم اون زبونتو گاش نگیر...
ترنم و رها: ما هیچیکار نکردیم شایدم یه کاری کردیم خودمون خبر نداریم اما مستحق این همه اخم و عصبانیت و .... نبودیم، باشه ما میزاریم به حساب تنوع که همیشه خوبیم و هیچکی نیتونه میون مارو از هم بپاشونه،(ترنم: ببین این دفعه ی آخر که میگم زبونتو گاز نگیر)، یادمون رفته بود که خودمون باعثش میشیم....
باشه هر وقت خیلی خیلی متنوع شدی و از این حالت خسته شدی خبرمون کن ترنم: چندبار بهت بگم اون زبونتو گاز نگیر، دیگه اصلا اصلا باهات حرف نمیزنم ها، آدمو نا امید میکنه
منتظر لبخندت هستیم.
راستی طاهای من یه چیز بهت بگم واسه اون حرفت که گفتی دلیلی واسه خندیدن وجود نداره، مگه حتما باید یه اتفاق و بهونه باعث لبخند و خوشحالی بشه، ماها زنده ایم و نفس میکشیم، روح زندگی درون ماها جاری ، این خودش شادی آفرینه...... "حالا یه لبخند بزن تو عکس بد میوفتی ها"
دوستت داریم
(ترنم و رها)ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 15:46 توسط : رها
شنبه 14 بهمن1385
ما 3 تا
این وبلاگ تازه تاسیس میباشد
به زودی در این مکان حرفها و دیگر مطالب خواندنی دایر میشود
منتظر ما بمانید
موفق باشید
ما سه تا
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 19:33 توسط : رها